چه تفاوتي ميان پيش بيني هاي قرآني با مطالب علمي دانشمندان و ديگر اديان وجود دارد؟

قرآن كتاب آسماني مسلمين است. هر روزه عده ي بيشماري از اين ميلونها ميليون انسان پيرو اسلام، آنرا مي خوانند و در معاني آن تدبر مي كنند. آنچه كه مرا به اين امر واداشت اين است كه: امروز عده اي با هرنيتي كه باشد، سعي در به وجود آوردن شك و ترديد در كتاب آسماني مسلمين كرده اند و سعي در آن دارند كه به زعم خود ايراد و عيب هايي را بر قرآن بگيرند. و در اثر همين اقدام عده اي نيز به حرفهاي آنان اگر باور نكنند حدأقل در بعضي از امور مردد مي شوند. اين مطلب را از آن رو نوشتم كه كمكي به طالبان حق و حقيقت كنم و به آنها بگويم كه مطالب در اين زمينه براي مطالعه زياد است و اين نوشته استارتي براي ادامه مطالعات آنان باشد. هيچ كاري بدون عيب و ايراد نيست و تنها كلام خدا بي عيب و نقص است لذا از شما خواننده گرامي مي خواهم كه با ارسال نظرات خود مطالب ما را پر بار تر نماييد. Sedegh_m@yahoo.com.

الف) قرآن از طرف فردي درس نا خوانده و به تعبير قرآن امي آورده شده است.مورخان نوشته اند كه در زمان كودكي پيامبر (ص) و تا قبل از اسلام،آموختن علم در ميان مردم حجاز مرسوم نبود و جايي براي درس خواندن وجود نداشت. رسول خدا (ص) نيز كه قبل از تولد، پدر و پس از مدتي مادر خود را از دست داده بود، مطابق رسم زمانه نزد كسي درس نخواند. امّا از همان ابتداي بعثت،آياتي را بر مردم خواند كه بر ترين معارف را در زمينه خدا پرستي،معاد....... در بر داشت و بزرگترين دانشمندان را به تكاپو واداشت و فيلسوفان، عارفان و اديبان را خاضع كرد.آوردن چنين كتابي نه تنها از كسي كه خواندن و نوشتن را نمي دانست بلكه حتي از بزرگترين دانشمندان هم ساخته نبود. خداوند در اين باره مي فرمايد: « و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذاً لارتاب المطلون »[1] و پيش از آن هيچ نوشته اي نمي خواندي و با دست خود آن را      نمي نوشتي كه در آن صورت كجروان به شك مي افتادند.

ب) مطالب دانشمندان از زبان كساني است كه از همان كودكي در مدرسه درس خوانده اند يا فرصت مطالعه را داشته اند و ابزار خواندن و نوشتن در اختيار آنان بوده است و عمر خود را در لابه لاي گوشه كتابخانه و آزمايشگاه گذرانده اند. شايد مبالغه نباشد كه اگر گفت: به جز ساعت خواب بقيه عمر را در مطالعه و درس خواندن گذرانده اند. امكانات و آسايش و رفاه برايشان فراهم بوده است. دانشمند هميشه در محيط هاي دانش پرور بوده است. از بين آن همه دانشجويي كه سقراط داشت تنها  يك افلاطون معروف و مشهور شد و از بين آن همه طلاب افلاطون تنها ارسطو شاخص بود يعني معمولاً نوابغ و دانشمندان در محيط هاي دانش پرور ظاهر مي شوند. و متفكرين عاليقدر هيچ وقت از گوشه هاي تاريك ممالك دور افتاده ظاهر نشده اند و به قول براتراند راسل: وجود يك هنرمند نامي نتيجه وجود عده كثيري از هنرمندان عادي است.يعني در يك جامعه بايد هنرمندان زيادي وجود داشته باشد تا يكي از آنها يا چند نفر از آنها هنرمند برجسته و نامي از آب در بيايند.

امّا در مورد پيغمبر اسلام(ص) اين عادت هميشگي و اين اصل فرعي نيز نقض شده است. پيامبر از كشوري بپا خاسته كه در آن زمان به بي خط و دانش بودن معروف بوده و بعلاوه زمان دوره وي معروف به دوره جاهليت است.امّا در اين محيط تاريك چطور شد كه يك مرتبه تمام اصول و قوانين نقض شد،خود مسئله اي است.

معجزه و خرق عادت روي داد؛ يعني اگر تمام قوانين طبيعي و اصول و موازين در هم شكسته شود و پديده و فنومني در خارج از مجراي طبيعي ظاهر شود در چنين صورتي چون كسي نخواهد توانست آن را انجام دهد لذا مردم در قبالش عموماً عاجز خواهند بود. امّا اگر عملي از مجراي عادت و طبق علت هاي طبيعي صورت گيرد، مسلم است كه اين امكان براي مردم يا حدأقل براي عده اي خواهد بود كه اگرچه در آن زمان هم نباشند در زمانهاي بعدي بتوانند شبيه آن را ايجاد كنند.

در مورد پيغمبر اسلام(ص) تمام اصول و موازين يك به يك نقض شده است. ما كه در تاريخ مي بينيم نوابغ هميشه در محيطهاي دانش پرور بپا خاسته اند، پس چطور در عربستان با آن اوضاع و احوالش كه در تاريخ به بي خط و دانش بودن معروف است، يك نفر برخاست و كتابي اين چنين ارائه داد كه خود كتاب بطوريكه دانشمندان اعتراف دارند سراسر خرق عادت است.

ت) در مطالب و آيات و پيش بيني هاي قرآني هيچ گونه اشتباه و اصلاحي وجود ندارد. و با صراحت تمام از آن سخن گفته است و تا به امروز كسي پيدا نشده است كه با آوردن دليل يا برهاني به رد آيات قرآن مخصوصاً در بحث پيشگويي و پيش بيني پرداخته باشد. مخصوصاً در اين عصري كه به لحاظ ارتباطات نزديك و سريع كه گاهي به آن لقب عصر ارتباطات و گاهي دهكده جهاني مي دهند؛ مخالفان قرآن اگر    مي توانستند آلان از صدها شبكه خبري تصوير آن را نشان مي دادند و به اطلاع مردم مي رساندند.

ث) در مطالب دانشمندان عبارت هاي ضد و نقيض و ضد هم بسيار به چشم مي خورد. [2]همانطور كه در بحث بالا به آنها اشاره كرديم. ولي متأسفانه مردم اگر اين دانشمندان روزانه صدها غلط را هم به آنها تحويل بدهند همه را فراموش مي كنند و اگر مطلبي را درست بگويند همان را و تنها همان را به عنوان شاهد و دليل براي مقابله با پيش گويي هاي قرآني مي آورند و ديگر اشتباهات آنان را انگار كه، اصلاً چيزي روي نداده باشد، ناديد مي گيرند. و با آب و تاب فروان از آن سخن مي گويند.

ج) مطالب و پيش گويي و پيش بيني قرآن در همه زمينه هاست. قرآن كريم با وجود اينكه حدود پانزده قرن پيش و در جامعه اي بدور از فرهنگ و دانش نازل شده در مورد همه ي مسائل مهم و حياتي انسان سخن گفته است. مطالبي درباره ي آغاز و انجام جهان،حقيقت انسان و سرنوشت وي،فرشتگان و جهان غيب و نيز نظام اجتماعي عادلانه، جنگ، صلح، عبادت، تعليم و تربيت، اخلاق و آداب زندگي در اين كتاب آمده و عالي ترين راهنمايي ها در همه ي اين موارد به انسانها عرضه شده است. اين كتاب فقط از امور معنوي يا آخرت و رابطه انسان با خدا سخن نمي گويد، بلكه از زندگي مادي و دنيوي انسان ، مسئوليتهاي سياسي و اجتماعي او و نيز رابطه ي وي با انسان هاي ديگر سخن ميگويد و برنامه اي جامع و همه جانبه را در اختيارش قرار    مي دهد.

ح) مطالب و پيش بيني دانشمندان در يك زمينه كه تخصص دارند است،كه بيشتر آنها نيز پيش بيني نيستند بلكه كشف قوانين موجود است كه كشف كردن چيزي، جداي از پيش بيني است. هر كس با توجه به مطالعه خود و رشته خود در همان زمينه كه توانايي و تخصص دارد مطلبي براي گفتن دارد كه با توجه به كار قرآن كه با قدرت و تسلط و مهارت و دقيق در هر زمينه اي جولان مي دهد، قابل قياس نيست.

خ) دين اسلام، ديني جهاني و ابدي است.نه مليت مي شناسد و نه بر اختلافات نژادي ارج مي نهد بلكه بر هيچ يك از روش هاي اختلاف برانگيز كه حتّي بشر متمدن امروزي را تكه تكه كرده، ارزش نمي گذارد. به اصطلاح امروزي ديني است براساس انترناسيوناليسم(جهان ميهني) نه ناسيوناليسم(ملت پرستي) و لذا بايد اعجازش نيز چنان باشد كه در سطح جهاني مؤثر و گويا باشد و الا اگر تنها يك ملت يا نژاد يا زبان بخصوص بتوانند آنرا فهم كنند و بقيه نتوانند، معقول نبوده و مقبول نيز نتواند بود. سيمايي از اعجاز قرآن كه به آن رنگ ابدي  و جهاني و همه فهمي مي دهد، سيماي جهاني و تكيه بر رحمه للعلمين بودن پيامبر و قرآن و مخصوصاً سيماي علمي آن است. قرآن به زبان علم صحبت مي كند و زبان علم، نژاد و زبان و مليت و غيره نمي شناسد. و زبان علم براي همه كس و در هر عصر و دوراني قابل فهم بوده و معتبر است. اصحاب و ياران پيامبر تمام زحمات و شكنجه ها را تحمل كردند تا اين پيام الهي را به گوش مردم برسانند. چون پيام الهي جهاني و براي همه مردم دنياست نه فقط نژاد عرب.

به هر كشوري هم مي رفتند، قبل از گشودن كشور ها قلب ها را فتح مي كردند. بخاطر همين نيز هست كه با اسلحه ساده ابتدايي كه سربازان كشورهاي ديگر غير از ممالك اسلامي به آنها مي خنديدند [3] كه با اين ابزار و ادوات مي خواهند بجنگند و سرانجام نيز آن شد كه سربازان دلاور خدا و پيامبر مي خواستند. زورگويان شكست خوردند و مردم نيز با آغوش باز به آيين جهاني پيامبر(ص) در آمدندن از آن بالاتر خود نيز به صف مبارزين با جهل و نژاد پرستي پيوستند.

د) مطالب برنامه هاي قبل از اسلام كه خدا براي هدايت مردم فرستاده بود، در درجه اوّل براي عصر و زماني بود؛ و آن آيني نيز كه باقي مانده رنگ و بوي نژادي و طايفه گري به آن داده اند.مثلا: آيين يهود را مختص قوم برگزيده يهود مي دانند[4] ما مي بينيم كه بعد از گذشت آن همه سال، با توجه به رشد جمعيت دنيا، فقط عده معدودي پيرو دارد.

آيين مسيحي نيز كه گسترش چشمگيري نسبت به آيين يهودي داشته است،كافي است به كتابهاي تاريخي نگاهي منصفانه بيندازيد، خواهيد فهميد كه چه بلا و گرفتاري براي كشورهايي كه به قول خود قصد هدايت و يا متمدن كردن آنان را داشتند،فراهم كردند. حتّي در زمينه پيشرفت هاي مادي و ابزاري رنگ و بوي نژادي به آن داده اند. از دادن امتياز كارخانه هاي مادر و مهم به دنيا خود داري مي كنند تا همچنان ملت هاي ديگر را به خود وابسته كنند. اگر مي بينيم كه امروز ملت هاي ديگر از پيشرفت هاي مادي كشورهاي صاحب شريعت يهودي و مسيحي، برخوردارند بخاطر فشار كشورهاي ديگر است و يا بخاطر حسابهاي مادي دو دو تا تاچهارتا ي سرمايه داران بخاطر انباشت ثروت بيشتر است نه بخاطر كمك هاي انسان دوستانه آنهاست.

 فرانتس فانون[5]  مي گويد: « اروپايي ها زماني كه به آفريقا آمدند، انجيل در دست داشتند و ما زمين داشتيم؛ بعد از گذشت مدت زماني آنها صاحب زمين شدند و ما صاحب انجيل شديم. تمام ثروت و منابع و آثار باستاني آنها را به تاراج بردند باثروت كشورهاي زير دست، برج هاي آسمانخراش در كشور خود ساختند.[6] بردگان براي رهايي خود مبارزه كردند و كشته هاي فروان دادند تا اين كه بالاخره در قرن نوزدهم ظاهراً قانون برده داري لغو شد. بله! بيداري ملت ها و مبارزه با استعمار در قرن نوزدهم آغاز شد و نهضت هاي ضد استعماري سراسر قاره سياه را كه زير سلطه كشورهاي مسيحي بودند، فرا گرفت. و چندين دهه طول كشيد،قربانيان زيادي داد تا اينكه سرانجام اروپايي ها شكست خوردند و بردگان آزاد شدند.اينگونه بود كه برده داري لغو شد.

عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگوي               نفي حكمت مكن از بهر دل خامي چند

البته ناگفته نماند كه در اثر همين مهاجرت اروپاييان به سرزمين هاي ديگر زمينه رشد و ترقي ديگر ملتها را جرقه زدند. و فراهم كردند. هر چند كه تجربه ديگر كشورهايي كه زير سلطه كيش مسيحي بوند،ثابت كرده است كه هر زمان سلطه اين پيروان آيين مسيحي بر آنها قطع و يا ضعيف شده،آنها توانسته اند كه پيشرفت كنند و هر زمان كه آن قدرت پيشين و مبلغان مسحي با انجيل خود برگشته اند وضع ملتهاي تحت سلطه اسفناك شده است. تا جايي كه كليساي سياه پوست و سفيد پوست از هم جدا بود.؟!

 

ذ) بين برگزيدگان و شخصيت هاي برجسته عالم بشريت،كه هر كدام بنوبه خود و در خور امكانات و مقتضيات محيط خويش در پيشرفت افكار اهل زمان خود مؤثر بوده اند،يك پديده كلي به چشم مي خورد كه هيچ يك از متفكران و انديشمندان بشري از آن مستثني نيست و آن اينكه هر نابغه يا فيلسوف و دانشمندي در زمان خود و در رشته تخصصي مربوطه اش از طريق اقناع عقلها و از راه اثبات مقداري برتري عقلي نسبي در مقام قياس نسبت به اهل زمان خود مي تواند جاي پايي در جامعه براي خود باز كرده و تا حدي در پيشرفت جامعه خويش مؤثر واقع گردد.امّا اين تاثير و تاثر تنها براي مدت محدودي ادامه داشته و هر فيلسوف و دانشمند و نابغه و متفكر يا هر ايدئولوگ و تئوريسيني بنوبه خود تنها در زمان حيات خويش كم و بيش پيرواني داشته  و بعد از آنكه رخت از جهان بر مي بندد بلافاصله يا بعد از مدت كم و بيش كوتاهي،پيروان خود را از دست مي دهد.يعني اگر يك نابغه در زمان حيات خود داراي محبوبيتي است،يا در زمان خويش يك رهبر فكري بحساب مي آيد،در زمان بعد از حياتش هرگز چنين امتيازي را دارا نيست و لذا بعنوان يك فرمول كلي،هرگز نمي توان قبول كرد كه يك نابغه يا دانشمند حتي بعد از مرگ نيز همچنان در اعصار آينده قدرت و نفوذش بر دلها و عقلها باقي بماند.اين يك قاعده كلي است و هيچ متفكر بشري از اين قانون كلي مستثني نيست. مثلاً افلاطون در فلسفه يد طولائي داشت امّا اولين كسي كه بعد از مرگ افلاطون انگشت انتقاد بر آثارش گذاشت، مريد خاص و شاگرد ممتازش ارسطو بود. همين طور كانت آمد و تحول عظيمي در فلسفه به وجود آورد امّا بعد از درگذشتش فلسفه اش رفته رفته رو به ضعف و سستي نهاده و حتي قسمتي از آن دستخوش انهدام و اضمحلال گرديد. دكارت آمد و فصل جديدي در فلسفه اروپايي گشود و راسيوناليسم كه پايه گذارش دكارت است در حقيقت انقلابي در فلسفه قرون وسطايي به وجود آورد، امّا بعد از دكارت،كانت و ژان لاك و ديويد هيوم و امثال آنها نارسائيها و محدويت هاي دكارت را نشان دادند و بدين ترتيب دكارت ارزش و اهميت قبلي خود را در زمان و افكار از دست داد. اين پديده را ما مرگ و مير تدريجي نوابغ و دانشمندان و فلاسفه در جريان گذشت زمان مي ناميم.

ر) پيامبر (ص) نه تنها تأثير و نفوذشان بر صفحه دلها و عقلها از بين نرفت، بلكه گذشت زمان در شخصيت ايشان هيگونه تأثيري نداشت. امروز نزديك به 1400 سال از درگذشت اين بزرگ مرد تاريخ مي گذرد بگفته توماس كارلايل فيلسوف انگليسي: هنوز هم كمتر خانه در بين مسلمانان يافت مي شود كه در آن يك نفر بنام محمد نام گذاري نشده باشد.اين چه پديده اي است؟ با وجود گذشت 1400 سال، با كمال تعجب مي بينيم در روزيكه درگذشت پيروانش به پاس رحلتش سكوت احترامي بس عظيم رعايت كردند. روزيكه در آن هيچ دستي به عنوان تجاوز بسوي كسي دراز نشد.چرا؟ بخاطر اينكه اگرچه امروزه ظاهراً پيغمبر اسلام(ص) در جمع پيروانش نيست، ولي در جمع دلهاي پاك و با ايمان حاضر و ناظر بلكه حاكم و فرمانروا است. در جوامع اسلامي با وجود اينكه امروزه ما بغير از شبحي از اسلام چيزي در دست نداريم امّا با وجود اين هنوز آثار حكومت معنوي اين شخصيت بزرگ بر دلهاي پيروان حقيقي خود باقي است.

شواهد و مثالهايي از قرآن كه معجزه اي  است براي نسل  حاضر و هر آنكس كه در آينده زندگي مي كند

تمام سعي دانشمندان اين است كه كشف بكنند،جهان چگونه آغاز شده و چگونه بوجود آمده است. هر كدام  به نوبه خود و با مدارج علمي كه طي كرده اند در پي اثبات اين انديشه هستند. كه پس از گذشت سالهاي سال به تازگي علم كشف كرده است كه جهان در اثر انفجار بوجود آمده است. آن هم معلوم نست كه در آينده نظريات ديگر دانشمندان آنرا رد يا تكميل نكند. به هر حال مطلب هر چه باشد و به هر كيفيتي كه باشد، در قرآن از آغاز هستي به دخان تعبير شده است چيزي كه علم جديد بر آن صحه و مهر تأييد مي زند .همانطور كه گفتيم: مهم نيست كه علم چه مي گويد، زيرا علم مطالب زيادي را قرن ها پيش از اين گفت كه توسط عده اي ديگر از متخصصان همان رشته رد شد. فقط تا به امروز و تا اين لحظه براي آن دسته از برادراني كه همه چيز را در علم وكشفيات علمي مي بينند لازم است ياد آوري كنم كه علم نيز اشاره به پيدايش نخستين لحظات جهان دارد كه تا اندازه اي اين نظريه بينگ بانگ به واقعيت نزديك شده است. جهان در اثر هر چيزي به وجود آمده باشد، نظر قرآن صحيح تر و واقعي تر است. زيرا خالق علم و جهان يكي است.

اميد است كه مورد استفاده قرار گيرد  

محمودي

منابع

شيخين

زنده جاويد و اعجاز جاويدان

كتاب دين و زندگي پيش دانشگاهي

مراحل اساسي سير انديشه در جامعه شناسي

 

 



[1] - عنكبوت/48

[2] -  جرج سارتن مورخ علم معروف معاصر، ضمن تشريح تحول تدريجي و كند انديشه هاي علمي، در مقام شاهد بذكر نمونه اي از نظريات جالينوس در مورد گردش خون در بدن پرداخته مي نويسد: « تا پيش از هاروي (Harvey ) عقيده جالينوس كه تقريباً چهارده قرن پيش از آن بيان شده بود، مورد قبول بود. بيان جزئيات جالينوس كار آساني نيست و ما بذكر چند نكته اساسي بسنده مي كنيم. بنا بر اين عقيده، خون در جگر از مواد عذايي ساخته مي شود و به قلب راست ( منظور بطن و دهليز راست است ). انتقال مي يابد و از آنجا جزئي از خون به قلب چپ مي رود و در آن با خواص تازه ايكه با آن شايستگي جذب در تمام بدن مي بخشد آغشته و عجين مي شود. بنا به گفته خود جالينوس قلب راست « جوهر طبيعي Natural Spirits » و خون قلب چپ « جوهر حياتي Vital Spirits ) داشته و بين خونهاي دو قلب چپ و راست فرق اساسي وجود دارد. هيچ يك از دو خون در بدن دوران نداشت بلكه هر يك با جزر و مد مخصوص و بي انقطاعي در حوزه مخصوص خود حركت مي كرد. بايد ديد خون چگونه از بطن راست به بطن چپ راه مي يافت و منتقل مي شد؟ جالينوس براي توضيح اين امر غير ممكن چنين         مي پنداشت كه خون از سوراخ هاي نامرئي  بسياري كه در جدار دو قلب وجود دارد از يكي از آنها بديگري راه مي يابد ولي هيچ كس نتوانسته بود اين سوراخها را ببيند زيرا نه تنها مرئي نيستند بلكه مطلقاً وجود ندارند! امّا جالينوس، خداوندگار طب يوناني، و نه قرن پس از او ابوعلي سينا، سرآمد پزشكان قرون وسطي، با لحني چنان استادانه و با قدرتي چنان غلبه ناپذير اظهار عقيده كرده بودند كه اين فكر غير موجه و نا مستدل مانند وحي نازل شده پذيرفته شده بود.حتي مردي مانند لئونارد داوينچي كه نبوغي سرشار و ابتكار بيش از حد داشت و خود، اعضاء مختلف بدن را تشريح كرده بود و بارها قلب را با دقت شكافته بود چنين عقيده ناپذيرفتني را گردن نهاده بود..نظريه نادرست جالينوس در مورد گردش خون بالغ بر چهارده قرن بر افكار بشر حكومت كرد تا اينكه بلاخره در سال 1628 ويليام هاروي، پزشك انگليسي، گردش خون را به نحو رضايت بخش در كتاب كوچكي كه درباره حركت قلب و گردش خون منتشر ساخت، بيان كرد. برگرفته از كتاب زنده جاويد و اعجاز جاويدان صص 13/ 12 . اين يك نمونه از پيشرفت علم بود كه در ابتدا به صورت صد در صد مردم پذيرفتند امّا نقايص و غلط بودن آن بعدها توسط ديگران بيان مي شود. 

[3] -  سعد بن ابي وقاص گروهي را مركب از شش نفر به اسم هاي معمان بن مقرن و مغيره بن شعبه و اشعث بن قيس و عاصم بن عمرو عمرو بن معدي كرب و معنّي بن الحارثه كه همه آنها مرداني صاحب نظر بودند نزد يزدگرد پادشاه ساساني بمدائن اعزام نمود. گروه اعزامي كه مردمي لاغر و با جهره هاي آفتاب زده بودند و قطيفه هاي ساده ئي بر دوش افكنده بودند و پاپوشهاي عجيبي كه كف آنها يك قطعه چرم بود و با چند تسمه باريك بپا بسته و سوار براسبهاي عربي بودند بمدائن وارد شدند تا به حضور پادشاه ساساني بار يابند. مردم كه آنها را با اين وضع در مدائن ديدند مي گفتند واعجبا !  قوم عرب كه زبده آنها چنين مردمي هستند چگونه جرائت كرده آمده اند تا با ما بجنگند و عجيبتر كه طمع دارند بر ما پيروز شوند؟.... بعد از مقداري بحث از جانبان و هدف آنها، يزدگرد مي گويد: اگر شما زير فشار زندگاني هستيد و مجبور شده ايد تا دست به اين كار خطرناك بزنيد، ما برشما ترحم كرده و مواد غذايي براي شما مقرر مي داريم تا آنچه كه ما مي دهيم با آنچه كه خودتان داريد سير نمايد و شما را مورد تفقد قرار مي دهيم و كسي را بر شما حاكم مي كنيم كه با شما ملاطفت نموده با مهرباني رفتار كند. برگرفته شده از كتاب شيخين صص 246/ 245 . (اين گونه شاه ساساني فكر مي كند كه هدف از آمدن سربازان اسلام كسب غذا است)، بعد از اينكه به نتيجه نرسيدند و هدفها فرق داشت. جنگ ميان دو طرف شروع شد. مردمي كه به وضع ساده مسلمين مي خنديدند توسط همان سپاه شكست خوردند و امپراطوري ساساني شكست خورد و طومار خدايي بودن شاهان ساساني اينگونه به خواست خدا و با دست سربازان ساده ولي مطيع امر پروردگار شكست خورد. نويسنده

[4] -  يهوديت در زمان حاضر خصلتي قومي و نژادي به خود گرفته است.گرويدن به يهوديت سابقاً بسيار رايج بود تا اينكه در زمان موسي مندلسون (Mendelssohn  ) نظريه فعلي رايج شد كه به موجب آن كسي كه در درون قوم يهود زاده نشده باشد نمي تواند به آن بگرود.به طور كلي مذهب يهود از لحاظ نظريه سياسي ضعيف بوده است و شايد علت اصلي اين امر آن باشد كه يهوديان در اغلب ادوار تاريخي تحت سلطه بيگانگان زندگي مي كردند. جامعه شناسي سياسي،دكتر بشيريه ص 232

[5] - نويسنده سياهپوست آمريكايي معاصر، الكسي هيل، در رمان معروف خود به نام « ريشه ها» ، تاريخچه و نحوه ي زندگي بردگان در آمريكا را به خوبي حكايت كرده است: دوره استعمار كه دوره ي غارت علني ثروت ملت ها بود و تا اواخر قرن بيستم ادامه داشت، يكي از سياهترين دوران هاي زندگي انسان روي كره ي زمين بوده است. در ابتداي همين دوره ميليون ها آفريقايي از اين قاره ربوده شدند و به مالكيت اروپاييان و آمريكاييان در آمدند و به عنوان برده در مزرعه ها،كارخانه ها و معادن به كارهاي طاقت فرسا وادار شدند. دادگاه هاي آنان قوانين سختي براي برده ها داشتند و براي كوچك ترين خطا، به شدت آنان را مجازات مي كردند.برگرفته شده از كتاب دين و زندگي پيش دانشگاهي،چاپ سال 1386 ،صفحه 158 ،بخش ضهور پديده استعمار

[6] - توكويل جامعه شناس در كتاب مراحل اساسي سير انديشه در جامعه شناسي ص 268 در بحث دموكراسي در آمريكا و مشكلات سفيد پوستان با رنگين پوستان سياه و سفيد، دو راه حل ارائه مي دهد: يا اختلاط نژادها يا جدايي. امّا اختلاط نژادها را اكثريت سفيد پوست نخواهد پذيرفت و چون بردگي پايان پذيرد، جدايي اجتناب ناپذير خواهد گشت. او پيش بيني تنازعهاي وحشتناكي مي كرد. « اسپانياييان سگهاي خويش را چنان به جان بوميان مي اندازند كه گويي آنها را به سوي جانوران وحشي كيش مي دهند. آنان قاره جديد و شهرهايي را كه با هجوم تسخير كرده اند، بي حساب و بدون ترحم غارت مي كنند. امّا همه چيز را نمي توان نابود كرد، خشم هم حدي دارد. آن گروه بازمانده بوميان كه از قتل عام گريخته است سرانجام با فاتحان در هم مي آميزد و مذهب و رسوم آنان را مي گيرد. برعكس، از رفتار ايلات متحده نسبت به بوميان نابترين عشق به ظواهر و به قانونيت استنشاق مي شود. آمريكاييان در امور بوميان دخالت نمي كنند و با آنان به صورت مردمي مستقل رفتار مي كنند به شرط آن كه بوميان در همان حال توحش خود باقي بمانند. آمريكاييان هرگز به خود اجازه نمي دهند كه جز از طريق معامله شرافتمندانه مبتني بر قرارداد زمينهاي بوميان را تصرف كنند، و اگر اتفاقاً  قومي ديگر از بوميان بتواند در سرزمين خود به بقاي خويش ادامه دهد، برادرانه دستش را مي گيرند و وي را به جايي خارج از قلمرو پدارانش هدايت          مي كنند. اسپانياييان با رفتار منزجر كننده بي مانند خود، در حالي كه خود را به ننگي نا زدودني آلوده اند، نتوانسته اند نه بوميان را ريشه كن كنند و نه ايشان را از سهيم شدن در حقوق سفيد پوستان باز دارند. آمريكاييان ايلات متحده با سهولتي شگفت انگيز، با آرامش از راه قانوني و به طريقي انساندوستانه به اين هر دو هدف خود رسيده اند بي آنكه خوني بريزند، بي آنكه حتي يكي از اصول بزرگ اخلاقي معتبر در انظار جهان را پايمال كنند؛ بهتر از اين نمي توان آدميان را ريشه كن كرد و در عين حال قوانين بشري را هم زير پا نگذاشت! كتاب مراحل اساسي سير انديشه در جامعه شناسي اثر ريمون آرون صص 269/268

  ( آيا ملتي را مي توان از سرزمين آباء و اجدادي خود بدون هيچ گزند و ناراحتي فرام كردن براي آنان، اخراج كرد؟! و خود را به آساني جايگزين آنها كنند. آيا تا به حال در طول تاريخ چنين چيزي ديده و شنيده شده كه قومي مهاجر به سرزمين ديگر و ملت آنها بگويد شما مي توانيد از سرزمين خود بيرون برويد و خاك و كاشانه خود را به ما بدهيد و آنها نيز با كمال ميل بگويند: خواهش مي كنيم بفرماييد؟! ببخشيد مقداري نيز در رفتن تعلل ورزيديم و دير كرديم؟! همه چيز خود را جابگذارند و بروند؟! )  نويسنده

v
+ نوشته شده توسط kabotar در سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ و ساعت 17:45 |